|
. . . در راه بازگشت به خانه، از پشت شيشه هاي اتوبوسي كه همه مسافران آن به جز او از خستگي سفر بخواب رفته بودند، چشمش به خيل عظيمي از چراغهايي كه هركدام به يمن سيم كشي برق به آن نقاط از زمين به سو آمده بودند برخورد كرد.
همه آن انوار ضعيف از يك جنس،رنگ و اندازه بودند،منتهي آنهايي كه دورتر از كناره جاده بودند،ريزتر،زيباتر و فريبنده تر به نظر مي رسيدند.و نزديكتر شدن فاصله شان به كناره جاده،از آن زيبايي ها و فريبندگي ها مي كاست!
او نيز كه خستگي سفر بسان سايرين در وجودش رخنه كرده بود از بي خوابي سر به شيشه اتوبوس تكيه داده و بي تفاوت چشم خود را از آن ستاره هاي زميني گذرانده و بدين صورت انتظار پايان سفر را با مشاهده خطي نوراني كه بر اثر گذر سريع انوار از مقابل ديدگانش بوجود مي آمد، براي خود آسان مي ساخت.
اما يكي از ميان آن هزار نور ضعيف برايش با سايرهمنوعان خود متفاوت جلوه كرد.به محض برخورد خط سير بينايي اش بدان نور عجيب كه از راهي دور خود را به چشمان او عرضه مي كرد،ديگر چشم از ساير انوار زشت بي خاصيت كه كاري بجز انتشار تمامي وجود خود براي جلب نظر سايرين نداشتند، برداشته و تمامي حواس و توجه خود را معطوف آن نور غير زميني ساخت.
به راستي نوري از جنس همنوعان خود نبوده و او به گمان خود قادر به يافتن مشابه آن در هيچ كجاي زمين نبود.بلكه ستاره اي بود كه تاب تحمل جاذبه فوق تصور زمين را نداشته و به خاك هبوط كرده بود.
ديگر حواسش به گذر زمان و مكان نبود،تنها يك چيز بود و بس و آن نوري بود كه هرچه بيشتر بدان مي نگريست آن را زيباتر و دست نايافتني تر مي يافت.
هينطور كه غرق لذت از تماشاي آن نور آسماني بود ناگهان اتفاقي سبب شد تا او از ادامه لذت ديدار محروم بماند.يك تپه كوتوله بي آب و علف و بي خاصيت ميان او و نور دلبندش پديدار گشت.او به چنان خشمي دچار شد كه در همان نيمه هاي شب كه همگي مسافران در خواب بودند، فريادي كشيد كه سبب پاره شدن چرت چند نفر از اطرافيان او گشت.
ديگر برايش اصلا مهم نبود كه چه كسي چه فكري درباره او خواهد كرد،تنها موضوع داراي اهميت ديدار مجدد با ستاره بود.اين بار با خود عهد بست كه اگر اتوبوس تپه را دور بزند،با تمام توان بينايي خود بدان نور آسماني خواهد نگريست و از راز وجود آن با خبر خواهد شد.چقدر دوست داشت كه آن نور را به تصاحب خود در آورد.اما دريغ از اتوبوس متحرك.
چندين بار به سرش زد كه اتوبوس را نگه داشته و خود از آن پياده گشته و بدنبال نور سر به بيابان نهد،اما از اعتراض همسفران به خاطر وقفه اتوبوس و نگراني كساني كه در خانه انتظارش را مي كشيدند،سبب مي شد كه هر بار از تصميم خود منصرف شود.
چند متي به همين منوال گذشت تا بالاخره او كه به ديدار مجدد اميدوار بود،به آرزويش كه بر اثر انتظار طولاني نيل بدان چندان برايش جذاب نبود،دست يافته و بار ديگر موفق به مشاهده آن نور فرا طبيعي گردد.
اما چه فايده كه ديدار مجدد توفيري با دفعه نخست نداشت و آن ديدار كه بسيار كوتاهتر از ديدار قبلي بود با تپه اي در همان قد و قواره تپه پيشين مانع ادامه ديدار گشت.
او باز با خود عهد بست كه در ديدار مجدد بدان ها عمل نمايد.اما هر بار كه به آرزويش دست مي يافت،اتفاقات قبلي تكرار مي گشت.
كم كم بدين نتيجه رسيد كه تصور اوليه او در مورد غير قابل تصاحب بود ستاره بر ساير توهمات واهي اش رجحان دارد.براي همين چشم هايش را بست و ستاره را در ذهن خود به تصوير كشيد.ولي او در رويايش نيز ناكام ماند.زيرا طولي نكشيد كه تصوير ستاره از ذهنش پاك شد و او هرچه سعي كرد تا شمه اي از ستاره بخاطر بياورد،چيزي جز هاله اي نامفهوم از او باقي نمانده بود.
غم حادثه وارده،بار ديگر درد و اندوه را به قلب او وارد كرده بود و آرامش و راحتي را از او ربوده بود.چشم هايش را گشود و بار ديگر صحراي بي كران را بدان ستاره گشت.اما چيزي بجز سلسله تپه ها و ماهورهاي خشك بچشم نمي خورد.
آرزو كرد كه اي كاش راننده اتوبوس خود اندكي توقف مي كرد.اما دريغ از آن كه اتوبوس در ايستگاهي مشخص كه هنوز تا آن فاصله اي زياد باقي مانده بود توقف مي كرد.
تاب و توان انتظار در او نمانده بود و شوق ديدار او را تبديل به يك مريض رواني كرده بود.اشتها به خوردن را از دست داده بود و حتي به غذايي كه مهماندار برايش اورده بود لب نزده بود.ديگر تمام اطرافيانش متوجه علت پريشاني او كه از ديد آنها مسخره و بيخود جلوه مي كرد، شده بودند و در جمع به حال او خنده و در خلوت خود به حال او مي گريستند.
اما او فارغ از تمامي مسافران در رويايش خود را آزاد و خارج از فضاي تنگ اتوبوس كه در همان موقع متوجه تنگي بي اندازه آن شده بود مي ديد كه به طرف ستاره خويش مي دويد.
بار ديگر چشمانش را گشود.به فضاي تهي اطراف خود نگاهي انداخت.هيچ كدام يك از همسفرانش قابل رويت نبودند.انگار هيچ چيز قابل رويت نبود.رويت بيش از حد به ستاره او را كور كرده بود.از ترس چشمانش را بست و سعي نداشت كه باور كند بينايي اش را از دست داده.
او كور نشده بود ، مشاهده بي رويه به ستاره در اوقات ديدار ، او را به نابينايي موقت دچار كرده و اندكي بعد بينايي را بازيافته بود.
از بازگشت بينايي اش بي نهايت راضي و خوشحال بود و سعي كرد ديگر بفكر آن ستاره نحس نيفتد.ستاره اي كه در انتهاي مسير مسافرت وقتي به كناره جاده آمده بود چراغي بيش نبود.
|