. . . در سرماي شديد اقيانوس،كودك تنه درختي را محكم چسبيده بود و در حاليكه تمام اعضاي جسم كوچكش از شدت سرما بي حس شده بود از ته دل زجه مي زد.
صداي زير و زنگي او در ميان امواج خروشان اقيانوس گم مي شد. طوري كه حتي خود او نيز قادر به شنيدن آنها نبود.
تكانهاي شديد و بي وقفه امواج سبب شده بود تا كودك چندين بار به تهوع بيفتد. ديگر حسي در هيچ يك از اعضاي او نمانده بود.
تنها جزئي از او كه در آن سرماي شديد با انجماد مبارزه مي كرد،خاطره اش بود!. . .
. . . او بازمانده بود! چند ساعتي بود كه از فرياد ساير مسافران چيزي به گوش نمي رسيد!
حتي جيغ و فريادهاي ساير كودكان هم سن او نيز ساعت ها پيش جايشان را به سكوت پرتلاطم اقيانوس داده بودند!
. . .
. . . صبح آفتابي و با تراوتي را آغاز كرد.چشمانش را گشود.آسمان آبي و آفتابي،مزين به چند ابر و چند مرغ دريايي بود.
شنوايي_ آخرين حس او_ كه در شب گذشته جسمش را ترك گفته بود،واقعيت آنچه را كه سپري شده بود را با قاطعيت به او گوشزد مي كرد.
واقعيت همان صداي امواج اقيانوس بود.صدايي كه در شب گذشته صداهاي بسياري را تحت شعاع خود قرار داده بود.
صداهيي كه هنوز طنينشان در گوش كودك مانده بود!
واقعيت بدترين حالت خود را در آن لحظه به كودك نمايان ساخته بود. . .
يك خشكي به مساحت تقريبي پنجاه متر مربع،جان كودك را حفظ كرده بود.پنجاه متر خاكي كه كودك را به اندازه تمام ذراتش از خود ،عصباني ساخته بود.
دهان كودك به قصد كشيدن فريادي بزرگ گشوده شد.اما انگار شب گذشته،امواج آب صداي او را نيز بسان سايرين با خود برده بود.
جز چند دفعه تلاش بي خاصل،بيش از آن دهان خود را باز نكرد.
كمي كه به بدن خود تكاني داد، متوجه يك بر آمدگي در زيز نشيمن خود گشت.از جايش تكاني خورد تا بر آمدگي زير خود را با دستانش از بين ببرد. . .
. . . او تنها باز مانده كشتي نبود! بلكه قطب نمايي كه پدر و مادرش ،غروب گذشته بر روي عرشه كشتي بعنوان هديه تولد او به او بخشيده بودند نيز از امواج بي رحم اقيانوس جان سالم بدر برده بود.
با مشاهده قطب نمايي كه شب گذشته از اينكه تنها هديه تولدش بود ناراحت شده بود،بار ديگر اندوهي بزرگ او را فرا گرفت.
اما اولي كجا و دومي؟!
در ان لحظه آرزو كرد همانند سايرين،شب گذشته زير صد ها متر آب دفن شده بود.اما مي دانست تنها بدي آرزوها بي نيل بودن آنهاست!
قطب نما را براشت و در جيب شلوار خود نهاد. . .
. . . پس از آنكه چند ساعتي را در ميان گذشته و گذشتگان سپري كرده بود،تهنا احساسي كه بر ساير احساساتش غلبه كرده بود،گرسنگي بود!
از اعماق جسم احساس گرسنگي كرد.از جايش برخاست و شروع به بررسي دقيق آن جزيره پنجاه متري براي يافتن سر سوزني ماده خوراكي كرد.
اما تنها فايده جستجو، افزايش احساس گرسنگي بود كه برايش به ارمغان آورده بود.از فرط خستگي و گرسنگي نقش بر زمين گشت و چشم به آسمان دوخت.
چند مرغ ماهيخوار در پهناي نيلگون آن از گوشه اي به گوشه ديگر در پرواز بودند.هر از گاهي از بالا به صورت شيرجه به
داخل آب فرو مي رفتند و ماهي بدهان از اب بر ميخاستند.در آن لحظه تخيلي شيرين او را فرا گرفت. او مرغ ماهيخوار شده بود و بسان سايرين به ميان آب شيرجه مي زد و با هر شيرجه يك ماهي فربه شكارمي كرد. بعد آنكه گرسنگي اش بر طرف شده بود،بار ديگر به ميان آب زد. منتها اينبار پدرو مادرش را كه لبخند به لب در اعماق آب منتظر فرزند خود بودند،از آب بيرون مي كشيد. . .
. . . عاملي كه سبب برخاستن او از آن روياي شيرين شده بود،حضور يك نوزاد در آغوش مادرش بود كه آن نوزاد نيز بسان سايرين به او لبخند مي زد.گويي مادر حامله اش،نوزادش را در آب بدنيا آورده بود.
. . .
. . . جسمي سنگين با فاصله بسيار كم در كنار كودك سقوط كرد كه سبب فرياد خاموش كودك گشت. بعد از فروكش گرد و خاكي كه بر اثر سقوط آن جسم در اطراف بلند شده بود،كودك توانست آن جسم را رؤيت كند.
يك عدد ماهي متوسط كه گويي از منقار مرغي لغزيده و به زمين سقوط كرده بود،جسمي بود كه عامل گرد و خاك شده بود.كودك در نگاه اول هر گونه رابطه بين ماهي خام و رفع گرسنگي را غير ممكن دانست.اما گذشت چند ساعت،سبب شد تا كودك با اكراه به ماهي خام روي آورد.
با اولين نيشي كه بدن لزج و پولكي ماهي زد،سبب شد تا بار ديگر گرسنگي را بر خام خوري ترجيح دهد.اما گذشت زمان عقايد را تغيير مي دهد!!
چند تكه اول را با اكراه و ساير تكه ها را همانند ساير روزهاي بعدي با اشتياق ميجويد. . .